تبليغاتX
دوستت دارم نازنین

میخوام این بار بازبون خیلی ساده بنویسم:

۳ فروردین بهترین روز زندگی من روزی که من به عشقم رسیدم

روزی که فهمیدم خدا مارو واسه هم ساخته

هردو دلبسته دلداده و عاشق هم

گفتنش روی نوشته خیلی سخته

منی که تو رویاها دنبال عشقم نازنین بودم

حالا تو حقیقت دارمش

ای خدا ازت ممنومنم

وکلام آخر عاشقتم نازنین


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


دیگر تو را تنها آرزوی  دلم نمی دانم... دیگر شبها در فراغت غریبانه گریه نمی کنم...دیگر غریبه ای

نمی شوم که همه چیزش تو بود و تنها آشنای دیرینه اش صدای تو صدایی که تنها یادگار توست

دیگر آرزوهایم را بلند نمی گویم..... دیگر وقتی به آسمان تنهاییم می نگرم از خدای آسمانیم

تو را نمی خواهم دیگر امید دیدارت مرا شاد نمی کند..دیگر قشنگترین حس دنیا زمان با تو بودن

نیست..دیگر این غریبه غریبانه هایش را برای تو نمی سراید....

می دانی چرا...؟؟؟!

چون دیگر من تو را در دنیای احساس نمی خواهم..چون  دیگر جز وجودت هیچ چیز مرا آرام نمی کند

نه صدایت و نه دیدارت و نه غریبانه هایم...این فقط وجود توست که عطش عشق مرا سیراب می کند.

آری من تو را می خواهم در دنیایی واقعی .. دور از وهم و خیال و تنهایی...و تنها مرگ است که

عشق تو را از وجودم پاک می کند

 

 


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


از یک دوست

برایت مینویسم باره دیگر
می گویم از این حدیث مکرر نا شناخته
می گویم و مینویسم
می گویم که دلم تنگ است از رفتنت
می گویم غبار دوری ات اینه دلم را در بر گرفته
فریاد میزنم تا بشنوی
بشنو فریاد دلم را ای با وفا
بشنو و این فاصله را کم کن
بشو و مرا از این غمکده ی روزگار رهایی ده
نازنینا؟!
نازنین یارم تو هستی
عشق و هستی ام تو هستی
پس مرا در یاب تا گذر زمان سر نوشتی دیگر برایمان نسازد
مرا دریاب تا در این اتش عشق نسوزم
مرا دریاب تا از این ظامات راهی برای پر گشودن بیایم
راهی بیایم تا برای هم اشیانه ای را در حقیقت خویش سازیم
تنها در یاب مرا تا از این تنهایی بدر ایم
تنها دریاب مرا

 


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو  نديده

تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده

اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم

ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم

تو ببين به جرم عشقت‌، پرپروازم بستند

تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم

چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه

همه بال و پر زدن‌اش رقص مرگي روي خاك

 


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


كسي در باد مي خواند

        تو را تا اوج مي خواهم

                     براي ناز چشمانت

                           چه بي صبرانه مي مانم

                                       د لم تنگ است و بي يادت

                                                        در اين غربت نمي مانم

                                                                     تو هستي در وجود من

                                                                                  تو را هرگز نمي رانم
 
  


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


من جلوه هستی را در نیلی چشمانت دیدم تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم

صبورانه سوختم و ساختم با من بمان تا سرود عشق را با عشق سازم

نتونستم قد رعنا تو ببینم آخه چشمی که پر آبه طاقت دیدن نداره

نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم آ‌خه دستی که بلرزه جرات چیدن نداره

ترس دیدن یا شنیدن که می خواست بده به بادم سایه ای بود سرد و سنگین رو یه ذره اعتمادم

چه شبها یی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم جای تو نامه رو خوندم آخر از نامه گذشتم

اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم وحشت از دنیا ندارم که گل سرخ رو بچینم

اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم گل سرخی نمی مونه که نخوام برات بچینم


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت


يك شاخه گل كافيست تا دوباره شعر بگويم و چند قطره باران شبانه، تا دوباره عاشق بشوم.
يك پنجره باز كافيست تا دوباره عطر تو را نقاشي كنمو چند برگ زرد رها شده در باد،تا دوباره قدر بهار را بدانم.
نگاه كن ! آفتاب ساعتهاست كه پشت در اتاقم ايستاده است و گنجشك هاي بي پناه بالها يشان را به شيشه پنجره چشبانده اند.كتابها در قفسه كتاب خانه ام آواز مي خوانند . دلم ميخواهد سقف را يك باره بردارم تا دست هايم بي هيچ مانعي آسمان را لمس كنند.
سيب هاي سرخ را ببين!آيا به ياد درختان بلند قامت بهشت نمي افتي؟ و آن روزها كه نگاهمان به نگاه خداوند مي افتاد؟ ياد آن جاده ها به خير كه بي هيچ مضايقه اي ما را به سلامت از دره هاي شيطان عبور مي دادندو به زنبق هاي سبز فطرت مي رساندند. ياد آن اشك ها به خير كه از هزار ستاره روشن تر و از هزار دريا آبي تر بودند.
نگاه كن! نامت را به وضوح روي بوسه هاي كوچكم نوشته ام و همه واژه هايم دارندبه سوي تو مي آيند. مي دانم كه حصار هاي چوبي شب خواهد شكست و دختر زيباي صبح روي صندلي با شكوه افق خوا هد نشست.

يك شاخه گل كافيست


 

نوشته شده توسط امین در ساعت موضوع | لينک ثابت